غصه طفل افغانی بر مزار پدر – تراژدی درام : طنز ایران

غصه طفل افغانی بر مزار پدر – تراژدی درام : طنز ایران


ســــرعـت یـعـنــی ایــن : طنز ایران

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:
اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»
دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.»
سومی سرشو تکون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولتی است. اون کارشو ساعت 4:30 تعطیل میکنه و 3:45 تو خونه است!»


فرار به سوی خدا . حکایتی از حاج محمد اسماعیل دولابی : طنز ایران

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد!
خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید. «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»(1)

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.

به نقل از حاج محمد اسماعیل دولابی


ـ آقا داماد چکاره‌ن؟ قسمت اول : طنز ایران

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ بیلبورد‌های منحرف رو جر می‌دن.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ توی کارگاه میخ صاف می‌کنن که ذوب بشه، بشه ماهواره‌ی امید.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ منتظرن برف بیاد که پارو کنن. تا سر عقد ایشالا می‌آد پدرسسسسگ.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ دوره‌های تضمینی عرفان برگزار می‌کنند؛ نمایندگی انحصاری دارن از اشو.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ هر کاری شما امر کنین.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ قراره بعد از غلامی‌تون بیان بشن معاون‌تون توی وزارت.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ سوژه گیر می‌آرن برای خبر ویژه‌ی کیهان. اضافه‌کاری هم دارن با بیمه.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ بی‌ناموسی‌های لوگوی روزنامه‌ها رو کشف و افشا می‌کنن.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ توی فیلم‌های مسعود کیمیایی کتک می‌خورن؛ فقط هم از نقش اول.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ بلندگوی مسعود ده‌نمکی رو پشت صحنه‌ی اخراجی‌های 2 نگه می‌داشتن؛ منتظرن 3 شروع بشه.

ـ آقا داماد چه کاره ن؟

ـ توی تئاتر حسین پاکدل از پشت صحنه صدای جغد درمیارن.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ قفل‌های مردم رو باز می‌کنن.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ توی داروخونه رژ گونه تست می‌کنن.

ـ آقا دوماد چه کاره‌ن؟

ـ صبح‌ها بی‌کارن. عصرها برای اضافه‌کاری می‌رن شرخری.

ـ آقا داماد چه کاره‌ن؟

ـ هنرمند ذخیره‌ن برای ریاست فرهنگستان‌های بی‌صاحاب.

شغل شریف آقا دوماد چیه؟

تو یه شرکت خارجی به اسم گودر آیتم شیر می کنند
.
.
.
قند تو… خانواده عروس نبات میشه.


فلسفه بافی ها برای در چاه فتاده: طنز جالب !! طنز ایران

روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد
يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي
يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد
يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت
يک پرستار کنار چاه ايستاد و با او گريه کرد
يک روانشناس او را تحريک کرد تا دلايلي را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
يک تقويت کننده فکراو را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
يک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود يکي از پاهات رو بشکني
سپس فرد بيسوادي گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد


کل کل شعری حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب : طنز ایران

”’حمید مصدق خرداد 1343″

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


Translation form - Translate your comment!