1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (63 votes, average: 478 out of 5)
Loading ... Loading ...

حکایت جالب درویشی که عاشق پادشاه شد : طنز ایران

درویشی بر پادشاهی صاحب کمال عاشق شد و عقل را به کل در باخت.

خبر به شاه رسید که فلان درویش از عشق تو روز و شب ندارد.

شاه درویش را نزد خود خواند و گفت: اینک که بر من عاشق شدی، دو راه در پیش داری.

یا در راه عشق ترک سر بگویی، یا این شهر و دیار را ترک کنی.

درویش که هنوز آتش دلش از عشق مشتعل نگشته بود، راه دوم را بر گزید و از شهر خارج شد.

در این بین شاه دستور داد سر از تن عاشق جدا سازند.

وزیر شاه پرسید: این چه حکم است که سر از تن بیگناهی جدا سازی؟

شاه گفت: او در عشق دعوی دروغ داشت. اگر به راستی عاشق میشد، باید در راه عشقش از جان میگذشت.

سراو بریدم تا دیگر کسی در عشق ما دعوی دروغ نکند، و اگر او در راه عشق ما از جان میگذشت من هم تمام مملکت را فدای او میکردم.

ترک جان و ترک مال و ترک سر هست دراین راه اول ای پسر


یک جواب برای “حکایت جالب درویشی که عاشق پادشاه شد : طنز ایران”

  1. جالب و اموزنده بو

نظر بگذارید

Translation form - Translate your comment!